![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
|
امروز دیدمش برای اولین و شاید آخرین بار! - چرا آخرین بار؟ - خودم هم نمی دانم شاید به خاطر آن حس عجیبی که در چهره اش بود شاید به خاطر آن حرارت مرموز دست ها به گمان می ترسم!!! آخر تا بحال چنین حسی را تجربه نکرده ام به گمانم می ترسم!!! وقتی دستانش دستانم را لمس کرد گویی که هم هی حرارت خود را منتقل کرد گویی پر از التماس بود مملو خواهش خواهشی بی سرانجام!!! شاید دستانش به اشتباه گرمی و شوق را در دستان سرئ و بیروح من جستجو می کرد و تنها یک چیز تازگی داشت آن برخورد آن نگاه آن لمس همه این ها تازه بود آیا این معنای هوس است؟ یا طعم یک آزمایش کوچک؟ نمی دانم خودم هم نمی دانم در خودم گم شده ام شاید هم خودم را گم کرده ام دیگر نمی دانم که درست است یا نادرست روزی که بودا گفت : "فکر را مهار کن" خوب یادم است ظهر داغ تابستان بود و من داغ از آزادی فکر و نفهمیدم که این فکر آدمی را به کجاها که نمی برد شاید باید در عقایدم تجدید نظر کنم ولی آیا خداوند هم تجدید نظر خواهد کرد؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:25 توسط مهر سپنتا |
|
|
تو نیز خواهی رفت مثل همه خوب ها مثل همه لحظات ناب مثل خوشبختی تو نیز خواهی رفت با همه پاکی و صداقت با همه عشق و نجابت آخر رسم بر این است آخر قانون بر این است و کجا می شود این قانون را شکست؟؟؟ واین رسم را بر هم زد؟؟؟ این رسم تلخ همیشگی را؟؟؟ آه! آه! آه! شاید جایی بشود... ولی دیگر دیر شده یا شاید هم آغازی باشد برای پیوستن برای گسستن و آنجا به جستجوی قطره در دریا غرقه گشتی شاید راهی دیگر.... شاید جایی دیگر... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 3:50 توسط مهر سپنتا |
|
|
زمین گرم است زمین گرم از تب خونین دلهای پریشان است هوا از هق وهق و خون و سرشک و بغض باران است برای مجلس مردن کلاغان جامه ی سوگ و پیام تسلیت گفتن هوای سرخ مرغان است قناری نای در زنجیر، چکاوک جوخه در منقار کبوتر کشتن کرکس، برای سفره ی کفتار قضاوت کردن شاهین، شروع آشیان سوزی شمیم قمری بریان، حریق آتش افروزی نه جای خویشتن داری، نه میل ماکیان بودن به رغم نفرت شاهین، فدای آشیان بودن عقابان سخت بیزار از تکان چشم و ابرویی مبادا عشق آهو را به دل گیرد پرستویی و صدها بیشه ی وحشت کنار نعش خندیدن صلیبستان مرغان شد به جرم عشق ورزیدن که می گوید کبوتر با کبوتر، باز با باز است کجایی شاعر بیچاره باز از باز می ترسد چنان نقش پرستو بر صلیبش وحشت انگیز است که بوم از بام ویران، بلبل از آواز می ترسد امان از دست صیادان که از بس سر درو کردند کبوتر از کبوتر هیچ از پرواز می ترسد به ساز خود نزن چوپان که قلب گله ات اینک به جای پنجه ی گرگ از نوای ساز می ترسد ببینید این جسد عشق است که تیپا می خورد در خاک به جرم شهوت انگیزی لبش از ناز می ترسد زبانم نقطه ای دارد که آغاری بینجامد چه آغازی چه انجامی که از آغاز می ترسد
برای دریافت شعر بالا با صدای شاعر و همراه با ساز بهرنگ کوفگر اینجا را کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:35 توسط مهر سپنتا |
|
|
مدتی پیش در مجلسی بنا به مسایل مورد بحث شعر زیر را خواندم :
نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد نابرده رنج گنج همینجا میسر است صدها دلیل می شود اینجا قطار کرد آن کارگر که صبح تا به شام رنج کشیده ست و کرده کار دیدی که ظهر نون و چغندر ناهار کرد آن ناکسان که نه رنج کشیدند و نکرده کار دیدی که وقت شام کبک و عرق زهرمار کرد؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:40 توسط مهر سپنتا |
|
|
دلم گرفته است من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه ی میهمان کش روزش تاریک .... گویی رویا بود. یک رویای شیرین.... به راستی جایگاه واقعی عشق کجاست ؟ آیا عشق نسبی است؟ و اصلا آیا عشقی وجود دارد؟ .... چه سوالاتی، چه ابهاماتی و چه تردید بزرگی .... بر سر دوراهی مانده ام.... دوراهی انتخاب .... انتخاب بین عقل و دل که هیچ پایانی بر هر دو نیست و شاید هم باشد. شاید هم انتخاب نباشد، امتحان است بله امتحان است ... این توان و عشق من است که در بوته ی آزمایش قرار گرفته .... بهای سربلندی در این امتحان زندگی ام است و پاداش شکست در آن نیز زندگی است ولی نه آن زندگی که آرزویش را داشتم ... هنوز انتخاب نکرده ام .... نمی دانم منتظر چه هستم .... نمی دانم می خواهم چه شود که انتخاب نمی کنم ... آیا منتظر معجزه هستم؟؟؟؟ یا به دنبال روال عادی زندگی ؟؟؟؟ خدایا تنها تو بر حال من آگاهی .... خدایا تنها تو مرا می فهمی .... خداوندا کمکم کن ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:11 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|