![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
|
نخستین درس مهم - زن نظافتچى
من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چیست؟» من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید میدانستم؟ من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آنها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد. من این درس را هیچگاه فراموش نکردهام دومین درس مهم- کمک در زیر باران
چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:44 توسط مهر سپنتا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:5 توسط مهر سپنتا |
|
|
صبح امروز وقتی کفش هایم را برداشتم 2 قاصدک در
کفشم جا خوش کرده بودند. مرا که دیدند به تته پته افتاده و خودشونو جمع و جور
کردند. اما وقتی لبخندمو دیدند فهمیدند که مثل مردم این دوره زمونه نیستم و وقتی
بهشون گفتم واسه یکشب اقامت تو کفشای من نمیخوان بهایی بدن خیلی خوشحال شدند. آخه
یه مامان و پسر کوچولو بودند و بعد اومدن تو دستم و بهم نوید خبرای خوب دادن. منم
گذاشتمشون روی دیوار حیاط تا آزادانه به سفرشون ادامه بدن آخه یه عالم خبر خوب
باید به مردم می رسوندن ولی دلشون خیلی پر بود. مامان قاصدک می گفت مردم انگار یه
طوری شدن حتی دیگه دیدن ما هم خوشحالشون نمی کنه. فقط بچه ها دنبال ما می دون.
همین طور دیوونه ها.... این روزا کمتر میشه کسی به خوش خبری قاصدک ایمان داشته
باشه .... مامان قاصدک اینارو گفت و پسر خوشکل و کوچولوشو
بغل کرد و دوتایی تو دست من رفتند رو دیوار تا رسالتشونو به انجام برسونن. وقتی
رفتن خوشحال بودم که هنوز به خوش خبری قاصدک ایمان دارم به همه ی چیزای قشنگ و اتفاقات قشنگ به خدا به محبت ....
توی این فکرا بودم که یکمرتبه یکی تو گوشم گفت :
"مرگ گ گ گ ..." نمی دونم چرا ولی حس کردم امروز می میرم اولش گفتم اینم
یه حسه الان تموم میشه ولی وقتی پامو از خونه گذاشتم بیرون انگار همه ی کائنات
میخواستن مرگ رو بهم نشون بدن. جالب اینجا بود که همیشه از مرگ می ترسیدم ولی
امروز نه و دیدم مرگ جقدر قشنگه !! هرچه زودتر بری زودتر به مقصدت می رسی. هرچند
که همه ی دنیا قشنگه، آدماش با همه ی بدی هاشون، آسمون با همه ی دوداش زمین با همه
ی لرزه هاش .... ولی چیزی قشنگتر از همه ی اینا منو به خودش می
کشونه و اون پاداش شیرینیه که بعد از مرگ بهت میدن، دیدن کسیکه همیشه آرزوی دیدنشو
داشتی... امروز تصمیم گرفتم که حداقل امروزمو طوری زندگی کنم که از لحظه لحظه اش استفاده کنم ،
حرفای پوچ رو بگذارم کنار. منم باید مثل اون قاصدک دل شکسته باید رسالتمو به انجام
برسونم. درسته جایی مرگ میاد سراغم ولی دست از رسالتم نباید بر دارم و تا لحظه ی
مرگ در جهت انجام اون تلاش می کنم. امروز روز تازه ایه... روز قشنگیه ... تازه
فهمیدم روزانه روح و جسمم رو واسه چه کارای بیهوده ای تلف می کنم. خداوندا در ماندگاری این حس یاریم ده!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:53 توسط مهر سپنتا |
|
|
در یک روز تابستانی چنان خشمگین بادی به پنجره ی اتاقم می زد که به غیر از رعب و وحشت حاصلی برای قلب بیمارم ندارد. صدای ناخوشی و بیماری از محیط بیرون می آید. شیون زنهای بیوه، جیغ های گوشخراش کودکان یتیم، ناله ی پیرمرد خمود و کسل از روز و روزگار و بالاخره صدای مخوف آسمان دلتنگ. سنگینی حجم من بر زمین و آسمان بر من. آسمان سنگین سنگی آنقدر روزها از میلادم تا لحظه ی عروج، استخوان های ضعیفم را می فشرد تا هرآنچه از معصیت در میان آنها نهفته است پاک و پاکیزه گردند و سطح آلوده ی مرا به حجم تشنه ی گیاه بسپارد و من در وجود گیاهی سبز و زنده جذب شوم و با تابش خورشید فردا زندگی دوباره گیرم ای آفتاب زندگی بخش بتاب بر سطح گیاه!!!
**********************
از طرف خواهر گلم *الهه* |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:55 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|