تبليغاتX
راه ده اي يار مرا
شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی


محبوبم


        اگر براي آن به سوي تو مي آيم

        كـه مرا  از شعله ها ي دوزخ  نجات بخشي ، بـگـذار كـه در آن جا

      بسوزم

       و اگر براي آن به سوي تو مي آيم

        كه لـذت بهشت را بـه من ببخشي ، بگذار كه درهاي بهشت به رويم

      بسته شود

        اما اگر بـراي خاطر " تو "به سويت مـي آيـم

 محـبـوبم

      مرا از خويش مران ، متبركم كن ،


               تا در كنار مهر و زيبايي جاودانه ات

                                                           تا ابد بمانم



                ( از جي . پي . واسواني ) 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:4  توسط مهر سپنتا | 
میخواهی بروی؟    
                       خب برو...
                         
                              انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

                                                       برو...
 برای چه ایستاده ایی؟

 به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

                                                      برو..

تردید نكن نفس های آخر است

                                             نترس برو...
احساسم اگر نمیرد ..

               بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست برو...
 یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو مسافری در راه انتظارت را میكشد طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد
 برو...


دل نوشته های دوست گلم : سحر
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:14  توسط مهر سپنتا | 
هنوز یادم هست!!!

آن التماس ها، ضجه ها، گریستن ها

دوستت دارم ها

چه خوب یادم هست!!!

وقتی که دل ساده ی من

با شعارهای زیبا اما دروغین
علش شد!!!
تپید!!!
و گفت به خدا که دیگر هیچ نخواهم

چون عشق را یافتم

و عشق یعنی همه چیز!!!

چه سخت دل بستم

هنوز یادم هست!!!

تمامی لحظاتی را

که برای یک نگاه پر از عشق

یا برای حرارت یک دست

مملو خواهش بود

می خواست که باورش کنم

می گفت که مومنش شوم

و پس از سالیان دراز

دل من هم تپید
و
لرزید
و
عاشق شد!!!
ودیگر نیازی به خواهش نبود

هردو جذب هم می شدیم

اما افسوس!!!

افسوس که ندانستم لذت وصال

عشق را نابود خواهد کرد

افسوس که ندانستم با وصال

دیگر این منم که مملو خواهشم

و اینجا بود که جای ما عوض شد

این بار من بودم که مملو خواهش بودم

و او با همه بی رحمی مرا رها کرد

و اینگونه بود که به ارزشمندترین چیزها رسیدم

و بدین صورت پی بردم عشق وجود ندارد

اگر هم باشد تابع نسبیت است

و مهمتر از همه اینکه ما انسانها

چقدر تنهاییم !!!

و خدا چقدر تنهاتر!!!!

و چقدر دلم برای سادگی اش دلش سوخت

وقتی که او را با منی دیگر اما از جنسی دیگر

در راهروی یک دالان دید

دالانی که اگر به جهنم نمی رفت

اما مطمئنا به بهشت هم نخواهد رفت....


1:35 دقیقه بامداد ادینه 1387
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1:40  توسط مهر سپنتا | 

خواستم خاطره ی قشنگ امروز رو بنویسم و اونو تقدیم کنم به همه ی عزیزانی که نبودن و همه ی نازنینانی که بودن و مهمتر از همه به همه ی اون کسایی که این روز خاطره انگیز و عبرت آموز رو برای دلشدگان رقم زدند.

امروز روز قشنگی بود ، بی نهایت قشنگ ... خیلی چیزا دیدم، عشق، صمیمیت، دلسوزی، ایثار ...

ساعت 10:10 رسیدم. بچه ها رفته بودن داخل و سمیه اومد دنبال من. قبل از اینکه وارد بشم دستمال کاغذی هامو آماده کرده بودم ، چون فکر میکردم با صحنه های سوزناکی مواجه میشم و با دونستن اینکه یه روز پر از غصه و ناراحتی رو دارم داخل ساختمان شدم. وقتی همراه سمیه وارد سالن شدیم اونقدر بوی بدی زد زیر بینی ام که تمام عطرم گم شد و نزدیک بود حالم بد بشه ولی نمیدونم چرا بی اختیار خندیدم. بعد از اینکه چند تا از داداشیا رو دیدم رفتم جاییکه آجیا بودن ... از اونجاییکه همیشه دنبال شیطونیم یه مرتبه دیدم یکی از گلای اونجا داره بشکن میزنه... با ناباوری از روبرو شدن با چنین صحنه ای منم جوابشو دادم و بشکن زنان رفتم طرفش. گفتم خوب این اولشه حتما بقیه دپسرده هستن (به قول خودم)

بغلش کردم و بوسش کردم و اونم مادرانه منو در آغوش گرفت . می گفت اسمش فرنگیسه ... وقتی که بهش گفتم  مامان فرنگیس جون چقدر جوونی برق شوقو تو چشماش دیدم و فهمیدم گلای این خونه با چه چیزای کوچیکی بازم امیدوار میشن ... بعد از خوش و بش کردن با فرنگیس جون دیدم پشت سرم صبا نشسته با گل دیگه ای به نام اقدس جون. رفتم پیشش ... چقدر نیاز به محبتو میشد از چشماش و از دستاش فهمید منم دریغ نکردم چون فقط همینو داشتم پس بغلش کردم... هیکل نحیف و استخوونیش تشنه ی محبت بود. محبتی که شاید سالها ازش دریغ شده بود...

بعد از اقدس جون دیدم یه گل دیگه سرش خلوته ... این گل سارا جون بود که تازه از مشهد برگشته بود با یه تسبیح آبی رنگ قشنگ که امام رضا بهش هدیه داده بود ... می گفت شفا گرفته و خیلی خوشحال بود ... اینجا ریحانه و مریم و آرام هم بودن ... که دیدیم یه خانم دیگه به نام طلعت به پشت خوابیده ... نرفتیم پیشش چون فکر می کردیم خوابه که پرستار اومد و به پشت خوابوندش... بعد از اجازه گرفتن از پرستار رفتیم پیشش.. گفت آب میخوام ... بعد از ایمکه آب بهش دادیم یه سری جملات نا مفهوم گفت ... وقتی دقت کردم دیدم داره میگه : به مادرم بگو من مریضم ... بگو بیاد پیشم .. من حال ندارم ... التماس می کرد که به مادرش بگم بیاد ....

مجبور شدم بهش قول دروغ بدم .... برگشتم و اینجا دلم گرفت ... از اینکه طلعت ، زنیکه یه روز شیرزنی بوده واسه خودش، حالا اونقدر ناتوان شده که حتی نمیتونه مگس های روی صورتشو هم بزنه...

بعد از طلعت جون دیدم یه خانمی با چشم منو نگاه میکنه ... نصرت تاج بود اسم این گل... میگفت که حاج میتی (مهدی) ازش خواستگاری کرده  ولی جواب رد داده .. میگفت چند بار تاحالا حاج میتی خونوادشو آورده ولی نصرت تاج قبول نکرده ... نصرت تاج 30 ساله که شوهرش مرحوم شده... حالا بماند که یه چیزایی هم به من گفت و با ملیحه و ریحانه و مریم کلی خندیدیم...

بعد از خانما رفتم سراغ آقایون که اولیشون دم سالن نشسته بود. بهش گفتم حاج میتی کیه ؟ خودش حاج میتی بود... باهاش حرف زدیم . می گفت نصرت تاج میگه : مگه من دین و ایمون ندارم که بیام زنت بشم؟؟؟؟ .... بعد وارد سالن آقایون شدم ... یه آقایی اون ته منتظر بود... با صبا رفتیم پیشش. میگفت که آقای فرهنگ (همون استاد دانشگاهه) میزنه تو سرش و سرش خیلی گیج میره ... بهش گفتم یه نصیحت به من کن !!! یه نصیحت به جوونا!!! باورتون نمیشه اگه بگم چی گفت....!!!!

گفت : شماها درست بشو نیستین پس نصیحتم نمیخواین!!!! اینجا بود که مانتوی صبا پاره شد ... و رفتیم سراغ آقای اسماعیل شمس یکی از بهترین گلای اونجا... آقای شمس 30 سال پیش خانمش خونه شو میفروشه و میره و اونو با بچه ها تنها میذاره... 5 تا پسر و 1 دختر و حالا که همشون از آب و گل در اومدن پدر رو آوردن سرای گلا ... ولی شکایتی نداشت ... تازه خوشحالم بود... می گفت از تنهایی خیلی بهتره ...

توی سالن اصلی نوید داشت با آقای ناصر نظرآقایی ( انگلیسیه) شطرنج بازی می کرد . رفتم کنارش و قرار شد براش مهره شطرنج بخرم ... میگفت واسم جواهر آلات بخر .... بعدشم انگلیسی حرف زد که ماشالا هزار ماشالا یکی از ماها نفهمیدیم چی میگه ... اینجا بود که آرش هی قر میزد و می گفت زهرا برو بالا.... بالا توی اتاق مهدی مخ یکی از گلا رو گداشته بود تو فرغون ولی کیف کردم ... مهدی به خانمه گفت میخوام زن بگیرم اونم چندتا .... خانمه بهش گفت : اول برو موهاتو شونه کن!!! چرا صبح که پا شدی یه شونه به کله ت نکشیدی!!! اتاق رفت رو خنده و مهدی هم حساب کار دستش اومد ... بعد پرستاره به دلایل استراتژیک به من گفت برو بیرون!!!! بعد از اینجا هم رفتیم پایین و چندتا گل دیگه رو هم دیدیم من جمله لیلی جون که حتی میز آرایش هم داشت و روی میز آرایشش یه لاک صورتی با چند تا اسپری و ادکلن ... چرخ خیاطیش هم کنار دراور بود و داشت خیاطی میکرد... دیگه آرش بانگ رحیل رو زد و گفت که عازم رفتن بشیم داشتم میومدم بیرون که آخرین گل گفت کجا میری ... دستمو کشید و منم با کلی خنده رفتم کنارش و باهاش به گرمی خداحافظی کردم ... وقتی پامو از ساختمون گذاشتم بیرون یادم افتاد به صبح که با اکراه پا به اون ساختمون گذاشتم ولی الان با هم هی بوی بد و کثیفی همه ش شیرین بود ... همه ش قشنگ بود.

این هم یه برگ دیگه از خاطرات دلشدگان  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:17  توسط مهر سپنتا | 
شعری که می نویسم از رضا صادقی عزیزه ... این شعر وصف حال منه و همین طور آدمای شبیه من....

ساده بیا دست منو بگیرو

ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز میتونی

پای همه سادگیات بمونی

خسته نشو اگه تموم راها

پیش تو و سادگیات بسته شن

طاقت بیار اگه همه آدما

از اینکه پا به پات بیان خسته شن

آخر خط جاده های خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته

چندتا ترانه ست که کسی نخونده

دووم بیار خسته نشو از سفر

تنهایی تم بذار رو دوشت ببر

ترانه باش اونور آخر خط

به نقطه میرسی بیا سر خط





کسی به سر خط رسید؟؟؟؟؟؟

من رسیدم !!!!!!!!!!!!!!

و خط پشت خط ..........!!!!!!!!!!!!





+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 2:10  توسط مهر سپنتا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
غزليات فيض كاشاني ( عليرضا )
استاد شهرام ناظري
دل آواز ( استاد شجريان )
صادق هدايت
مولانا
آواي آزاد
احمد شاملو
ايران كنسرت
بيداد ايمان
سراي امن من ،‌دلشدگان
دلنوشته های نونوش
دلنوشته هاي ني ني
قناری فطرتم تا زنده ام آواز می خوانم....
بنا و نوا
وبلاگ تخصصی برق-مخابرات و فن آوری های نو
زرتشت و ايران باستان
Rapidbaz
BBCpersian
پرشين
زادمهر
انجمن اشويي ايران
زرگترين مركز فروش فيلم هاي زير نويس فارسي و انگليسي،فيلم هاي دوبله و موسيقي ايراني و خارجی
مدیران برتر

ابتدا نیت كنید

سپس برای شادی روح حضرت حافظ یك صلوات بفرستید

.::.حالا كلید <

border="0">
دریافت کد فال حافظ در گرگانت


Javascripts


خطاطي نستعليق آنلاين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM