![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
![]() همه در تكاپو ... همه در جنبش جنبشي بي خاتمه ه ه ه .... تكرار ... تكرار ... تكرار ... تكرار عمليات در سيستمي پيچيده براي بقا ... بقاي جسم ... و تو انگار كه نفهميده اي شايد هم فراموش كرده اي .... و بي اعتنا به اين سيستم پيچيده خر خودت را رانده اي در كوچه پس كوچه هاي تاريك .... براستي چه كسي پاسخگوي اين همه سلول است ؟؟؟ !!!! ------------------------------------------------ با الهام از "سنگي بر گوري" نوشته ي جلال آل احمد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:34 توسط مهر سپنتا |
|
همه ساله در چنین روزهایی مراسم بزرگداشت مولانا در قونیه برگزار میشود که جمعی از عاشقان حضرت مولانا و همچنین هنرمندانی از سراسر دنیا در این مراسم شرکت و برنامه اجرا میکنند.شهرام ناظری که برای چندمین بار در این مراسم شرکت و برنامههای موفقی اجرا کرده بود، امسال به دلیل وضع نابسامان در قونیه از اجرای برنامه خودداری کرد. با استاد شهرام ناظری، هنرمند صاحب سبک میهنمان که هم اکنون در قونیه به سر میبرد، گفت و گو کردهام.
دلیل اینکه حاضر نشدید امسال در قونیه برنامه اجرا کنید چیست؟ بهطور کلی اوضاع نابسامانی در قونیه هست، افراد زیادی از ایران به قونیه میروند. به هر حال فکر میکنم یا از طریق ایران یا از سوی ترکیه، ترتیبی داده بشود که یک مقدار مسایل روی اصول فرهنگیتر حرکت کند. بسیاری از موزیسینهایی که اصطلاحاً به آنها فالش میگوییم، یعنی کسانی که صلاحیت ندارند، به اینجا میآیند. در لابی هتلها در جاهای مختلف، به صورتی که نه در شأن فرهنگ ایران است و نه در شأن مقام شامخ مولانا و نه از نظر فرهنگی قابل توجیه است، بدون در نظر گرفتن فرهنگ خاص موسیقی ایران، برنامههای بیرویه انجام میدهند، همه چیز بیدر و پیکر و از هم گسیخته است. این برای من واقعاً نگران کننده است و بسیار اذیت شدم. این بود که تصمیم گرفتم حداقل یک مقدار، به دلایل مختلف جلوی این موضوع بایستم. اولاً فرق یک هنرمند متعهد با کسی که متعهد نیست این است که یک جاهایی کار نکردنش، مثل کار کردن است. حساب کردم اگر برنامه را اجرا نکنم در حقیقت مثل این است که برنامه را اجرا کردهام. این بود که ممانعت کردم فقط به خاطر اینکه در آینده، فکری بشود. حداقل خود دستاندرکاران مسایل فرهنگی این کار را بکنند یا از طریق دانشگاهی برنامهریزی بشود، یا سازمان جهانگردی کاری کند و یا اینکه خود دولت ترکیه کاری انجام دهد. هیچکس برای نظم این موضوع هیچ کاری نمیکند و همه چیز از هم گسیخته و در هم ریخته است. آیا این نابسامانیها بیشتر از جانب ایرانیانی که به قونیه آمدهاند، بود؟ نه. کلاً برنامه باید برای ایرانیانی که به اینجا میآیند و همگی آدمهای مشتاق و علاقهمندی هستند، از این صورتی که هست بیرون بیاید. اینکه صرفاً با تور همراه شوی و بیایی کافی نیست، باید یک مقدار برنامههای منظمتر و فرهنگیتری در اختیار مردم گذاشته شود تا کسانی که اشتیاق و علاقهای دارند و مبلغی هزینه میکنند و وقتشان را میگذارند و برای این کار میآیند بتوانند بهرهی کافی ببرند. هیچکس هیچ کاری نمیکند. هر کسی دلش میخواهد به اینجا میآید و هر جا دلش میخواهد موسیقی اجرا میکند، هر گروهی هر کاری دلش بخواهد انجام میدهد. فکر میکنم باید اینها بر یک مدار فرهنگیتری باشد که در شأن فرهنگ ایران، ادبیات و موسیقی ایران و در شأن حضرت مولانا باشد. خوب است فکری به حال این کار بکنند چون تعداد زیادی ایرانی علاقهمند میآیند و باید بهرهمند شوند. برخورد مسوولین فرهنگی آنجا با لغو کنسرت شما از سوی خودتان چگونه بود، آیا ترتیب اثری دادند؟ نه. هیچکس کاری نمیکند. چندمین بار است که در این مراسم شرکت میکنید؟ سالهای قبل، چندین بار از سوی دولت ترکیه و یا فرهنگ و هنر ترکیه یا شهرداری اینجا و یا از سوی انجمن بینالمللی مولانا دعوتم کرده بودند و برنامه اجرا کرده بودم. در گذشته هم با این نابسامانی روبهرو بودهاید؟ به هر حال در گذشته هم بود اما نه اینقدر. امسال خیلی در هم و بر هم شده است . از مینو صابری |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 2:18 توسط مهر سپنتا |
|
متن زیر رو تا حالا خوندین؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:39 توسط مهر سپنتا |
|
|
گردنبند مرواريد جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره. مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه." جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : - جینی ! تو منو دوست داری؟ - اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من." هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: - جینی! تو منو دوست داری؟ - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی." چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد. پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده! خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده. به نظرت خدا مهربون نیست ؟! این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم... باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد.
یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:30 توسط مهر سپنتا |
|
|
لبخند بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند. يك لبخند زندگي مرا نجات داد بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ ميدهد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 3:16 توسط مهر سپنتا |
|
|
به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی ؟؟؟؟ در این بیقوله رد پایی از یاران نمی یابی .... چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد که در شهر بدان میراثی از انسان نمی یابی .....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 1:31 توسط مهر سپنتا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 10:53 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|