تبليغاتX
شاید راهی دیگر
شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:3  توسط اشاوهیشتا | 
http://mojtaba28.googlepages.com/3636.jpg


ساقي از در درآمد بي حجاب

                       گوئي از مشرق برآمد آفتاب

آنقدر پيمود بر من جام مي

                       تا كه كرد اين هستي موهوم طي

اينك از خود رفته ام تكليف چيست

                       مست را در شرع خود تكليف نيست

غير مستان من نمي خوام رفيق

                       غير رندان من نمي جويم شفيق

كيست با اين مست ره را طي كند

                       مركب هستي و همي پي كند

وارهد از قيد هر نقش و صور

                       نه رهش گيرد موثر نه اثر

نه حجابش نور گردد نه ظلم

                       ني ز لوح آرد سخن ني از قلم

تا به كام دل به بستان رو كنيم

                       يك دو سه ديوانه با هم خو كنيم

خند خندان طعنه بر عالم زنيم

                       شيشه مي روي گلها بشكنيم

تا كه باغ و بوستان گردند مست

                       جمله در مستي به ما بدهند دست

تا جمال گلرخ است اندر نقاب

                       بلبل از هجران بگريد چون سحاب

چون ببيند روي گل از خود رود

                       كس دگر آوازي از وي نشنود

عندليبان نغمه پردازي كنند

                       بلبلان در عشق همرازي كنند

شاهبازان هان و هان بازي كنيد

                       بي تعين جمله دمسازي كنيد

زلف هم گيريد و جام مي زنيد

                       بيخ غم يكباره از دل بركنيد

هر كه از اين باده در رقص اوفتاد

                       كف زنان گوئيد هاها شاد شاد

محتسب را گو مكن از ما گله

                       پاي بند پا نگردد سلسه

وركه خواهي مست گيري ز انتظام

                       موئي از گيسوي دلبر كن تو دام

ورنه اينان بندها را بگسلند

                       هر چه در باشد به زندان بشكنند

ور ببنديشان بدان مشكين رسن

                       مي روند از بوي او از خويشتن

... ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:9  توسط اشاوهیشتا | 
 

در يك موزه كه با سنگ هاي مرمر كف پوش شده بود، مجسمه ي بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته بود كه مردم از راه هاي دور و نزديك براي ديدنش به آنجا مي رفتند. كسي نبود كه مجسمه ي زيبا را ببيند و لب به تحسين باز نكند.

شبي سنگ مرمريني كه كف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن كرد:« اين منصفانه نيست، چرا همه پا روي من مي گذارند تا تو را تحسين كنند؟ مگر يادت نيست، ما هر دو در يك معدن بوديم؟ اين عادلانه نيست؟ من خيلي شاكيم!»

مجسمه لبخند زد و آرام گفت:« يادت هست، روزي كه مجسمه ساز خواست رويت كار كند، چقدر مقاومت و سر سختي كردي؟»

سنگ پاسخ داد:« آره، آخر ابزارش به من آسيب مي رساند، گمان كردم مي خواهد آزارم دهد، من تحمل اين همه درد و رنج را نداشتم.»

و مجسمه با همان آرامش و لبخند مليح ادامه داد:« ولي من فكر كردم كه به طور حتم مي خواهد از من چيزي بي نظير بسازد، بطور حتم قرار است به يك شاهكار تبديل شوم. بطور حتم در پي اين رنج، گنجي نهفته هست. پس به او گفتم هر چه مي خواهي ضربه بزن، بتراش و صيقل بده! لذا درد كارهايش و لطمه هايي را كه ابزارش به من مي زدند را به جان خريدم و هرچه بيشتر مي شدند، بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر شوم. امروز نمي تواني ديگران را سرزنش كني كه چرا روي تو پا مي گذارند و بي توجه عبور مي كنند.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:17  توسط اشاوهیشتا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
غزليات فيض كاشاني ( عليرضا )
استاد شهرام ناظري
دل آواز ( استاد شجريان )
صادق هدايت
مولانا
آواي آزاد
احمد شاملو
ايران كنسرت
بيداد ايمان
سراي امن من ،‌دلشدگان
دلنوشته های نونوش
دلنوشته هاي ني ني
قناری فطرتم تا زنده ام آواز می خوانم....
بنا و نوا
وبلاگ تخصصی برق-مخابرات و فن آوری های نو
زرتشت و ايران باستان
Rapidbaz
BBCpersian
پرشين
زادمهر
انجمن اشويي ايران
زرگترين مركز فروش فيلم هاي زير نويس فارسي و انگليسي،فيلم هاي دوبله و موسيقي ايراني و خارجی
مدیران برتر

ابتدا نیت كنید

سپس برای شادی روح حضرت حافظ یك صلوات بفرستید

.::.حالا كلید <

border="0">
دریافت کد فال حافظ در گرگانت


Javascripts


خطاطي نستعليق آنلاين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM