![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
|
سلام!
حال همهی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند با اين همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان! تا يادم نرفته است بنويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست! راستی خبرت بدهم خواب ديدهام خانهئی خريدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند! بیپرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچهی ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد يادت میآيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری!؟ نه ریرا جان نامهام بايد کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آينه، از نو برايت مینويسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:3 توسط اشاوهیشتا |
|
![]() ساقي از در درآمد بي حجاب ور ببنديشان بدان مشكين رسن مي روند از بوي او از خويشتن ... ادامه دارد ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:9 توسط اشاوهیشتا |
|
|
در يك موزه كه با سنگ هاي مرمر كف پوش شده بود، مجسمه ي بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته بود كه مردم از راه هاي دور و نزديك براي ديدنش به آنجا مي رفتند. كسي نبود كه مجسمه ي زيبا را ببيند و لب به تحسين باز نكند. شبي سنگ مرمريني كه كف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن كرد:« اين منصفانه نيست، چرا همه پا روي من مي گذارند تا تو را تحسين كنند؟ مگر يادت نيست، ما هر دو در يك معدن بوديم؟ اين عادلانه نيست؟ من خيلي شاكيم!» مجسمه لبخند زد و آرام گفت:« يادت هست، روزي كه مجسمه ساز خواست رويت كار كند، چقدر مقاومت و سر سختي كردي؟» سنگ پاسخ داد:« آره، آخر ابزارش به من آسيب مي رساند، گمان كردم مي خواهد آزارم دهد، من تحمل اين همه درد و رنج را نداشتم.» و مجسمه با همان آرامش و لبخند مليح ادامه داد:« ولي من فكر كردم كه به طور حتم مي خواهد از من چيزي بي نظير بسازد، بطور حتم قرار است به يك شاهكار تبديل شوم. بطور حتم در پي اين رنج، گنجي نهفته هست. پس به او گفتم هر چه مي خواهي ضربه بزن، بتراش و صيقل بده! لذا درد كارهايش و لطمه هايي را كه ابزارش به من مي زدند را به جان خريدم و هرچه بيشتر مي شدند، بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر شوم. امروز نمي تواني ديگران را سرزنش كني كه چرا روي تو پا مي گذارند و بي توجه عبور مي كنند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:17 توسط اشاوهیشتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|