![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
|
یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند ... پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند ... پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند ... ای آفتاب آهسته نِه پا درحریم یار من ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند فایز دشتستانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 2:4 توسط مهر سپنتا |
|
|
آنگاه که در دشت بی فرهنگی ما،
فریاد یاران دبستانی قطره اشکی را از گونه جماعت سترد تا مرهم زخمهای دیرینه باشد آنگاه که حضور گرم شما پیام مهر و همدردی، پیام صفا، پیام یکرنگ دلها در سکوت دردها بود دردهای نا هم آواز حنجره ها در سکوت همگامی ها را آفریدن آغاز کرد تا ذره ای از همدردی و شاید نقطه ای از التیام بر درد او و تو و من باشد. در دوباره ای از دوباره ها ما را از هجوم سودجویان فرصت طلب نیز امان نبود. هجوم، هجوم تازه ای نبود سود خود زین سودا جویندگان از آب گل آلود آن دریای مواج طلب صید ماهیان درشت دارند، از کیلومترها فاصله از کیلومترها فاصله آه صیاد بر ساحل آرام اقیانوس بنشسته دام خود در خیال گسترده تا دریاها و دریاهای دور از کیلومترها فاصله چگونه رویای صیدی داری صیادان به ساحل آرام به زبان دیگر سخن می گویند آنان تحمیل خویش را تا دموکراسی معنا می کنند آن کودکان مترود با فریاد نقشه تحمیل خود به جماعت دارند و سکوت جماعت گوش کرشان را نمی آزارد با تو که نگاه سرخت گواه فرق تو با نگاه سبز ماست با تو که گلویت پاره رویای یک صندلی در فرداست دزد جماعت تو که نامت ننگ است و سکه ات را به نام دیگران ضرب می زنی تو که یکسر یکی و - ز جمع بیگانه - جماعت چشمها را بست تا افتخار دیدارت را به تأسف بنشیند ما را با تو سخنی هست به دریا برو با اینهمه شهامت به دریا برو که بقول فروغ " هیچ صیادی از جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد" گرچه می دانی و می دانم
"به دریا در منافع بی
شمار است و گر خواهی سلامت بر کنار است"
مژگان محمدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:23 توسط مهر سپنتا |
|
|
دیوانی است که تمامی نسخه های چاپی آن چه قبل از انقلاب وچه پس از آن سانسور و تحریف شده است وتنها نسخه خطی آن معتبر است که ما تنها به بخشهایی از آن دست یافته ایم.
قدرت کردگار می بینم*** حالت روزگار می بینم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 17:25 توسط مهر سپنتا |
|
|
هفت شهر عشق به نقل از منطق الطير عطار ![]() گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی، درگه است هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از آن پس، بی کنار پس سیم وادی است آن معرفت پس چهارم وادی استغنا صفت هست پنجم وادی توحید پاک پس ششم وادی حیرت صعبناک هفتمین، وادی فقر است و فنا بعد از این روی روش نبود تو را در کشش افتی، روش گم گرددت گر بود یک قطره قلزم گرددت وادی اول ... طلب... ![]() در لغت بمعنی جستن است (المصادر) و در اصطلاح صوفیان "طالب" سالکی است که از شهوت طبیعی و لذات نفسانی عبور نماید و پرده پندار از روی حقیقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملی گردد (لطایف) – آنرا گویند که شب و روز به یاد خدایتعالی باشد در هر حالی (کشف المحجوب)- در حقیقت «طلب» اولین قدم در تصوف است و آن حالتی است که در دل سالک پیدا می شود تا او را به جستجوی معرفت و تفحص در کار حقیقت و امیدارد. «طالب» صاحب این حالتست و مطلوب هدف و غایت و مقصود سالک است. در اين مرحله سالك راه حقيقت بايد مردانه گام در راه نهد و از خود بگذرد و همت قوي دارد و در همه حال و همه جا يار را بجويد و به دنبال او كه در درون وي است، كند و كاو و جستجو نمايد. اين وادي وادي پر خطري است ولي سالك نبايد وحشتي به دل راه دهد؛ سر تا پا تسليم رضاي او باشد و بكوشد تا بيابد كه عاقبت جوينده يابنده بود .... منطق الطير : چون فرو آیی به وادی طلب پیشت آید هر زمانی صد تعب چون نماند هیچ معلومت به دست دل بباید پاک کرد از هرچ هست چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات چون شود آن نور بر دل آشکار در دل تو یک طلب گردد هزار وادی دوم ... عشق ... ![]() بزرگترین و سهمناک ترین وادی است که صوفی در آن قدم می گذارد. معیار سنجش و مهمترین رکن طریقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همین مناسبت تعریف کاملی از آن نمی توان کرد چنانکه مولانا گوید: عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت صوفیان در توصیف آن داد معنی داده اند و نقل گفتار آنان در اینجا میسر نیست، فقط به نکته ای از آن اشاره می شود و برای توجه به کیفیت آن می توان به مراجعی که در ذیل می آید مراجعه نمود. سهروردی گوید: «عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گیاهیست که در باغ پدید آید. در بن درخت. اول، بیخ در زمینی سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت می رسد بتاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود. همچنان در عالم انسانیت که خلاصه موجوداتست، درختیست منتصف القامه که آن بحبة- القلب پیوسته است وحبةالقلب در زمین ملکوت روید... و چون این شجره طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد عشق از گوشه ای سر بردارد و خود را در او پیچید تا بجایی برسد که هیچ نم بشریت در او نگذارد و چندانکه پیچ عشق بر تن شجره زیادتر می شود آن شجره منتصف القامه زردتر و ضعیف تر می شود تا بیکبارگی علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد.» (رسالة فی حقیقة العشق ص 13) «محبت چون بغایت رسد آنرا عشق خوانند و کویند که "العشق محبة مفرطه" و عشق خاص تر از محبت است زیرا که همه عشق محبت باشد اما همه محبت عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زیرا که همه محبتی معرفت است. اما همه معرفتی محبت نباشد... پس اول پایه معرفت است و دوم پایه محبت و سیم پایه عشق. و بعالم عشق که بالای همه است نتوان رسید تا از معرفت و محبت دو پایه نردبان نسازد» (رسالة فی حقیقة العشق ص 12). عطار در الهی نامه آورده است: ز شهوت نیست خلوت هیچ مطلوب کسی کین سر ندارد هست معیوب ولیکن چون رسد شهوت بغایت ز شهوت عشق زاید بی نهایت ولی چون عشق گردد سخت بسیار محبت از میان آید پدیدار محبت چون بحد خود رسد نیز شود جان تو در محبوب ناچیز ز شهوت در گذر چون نیست مطلوب که اصل جمله محبوبست محبوب (الهی نامه ص 48) بطوریکه گفته شد صوفیان را در توصیف عشق و محبت و محبوب و تقدیم و تأخیر آنها و کیفیت این عشق و تاثیر آن در سالک و لزوم عشق در طریقت بسیار سخن رانده اند و شرح آنهمه در اینجا میسر نیست (جهت مزید اطلاع ر. ک. اللمع ص 57 و رساله قشیریه ص 143 و هجویری ص 392 و منازل السائرین قسم سابع و احیاء العلوم الدین ج 4 ص 251 تا 275 و فتوحات المکیه ج 2 ص 220 و سوانح غزالی و رساله فی حقیقة العشق سهروردی واشعة اللمعات، لمعه هفتم ص 87 و مصباح الهدایه ص 404 و حواشی نگارنده بر اسرارنامه ص 276 و 280). درين وادي وجود طالب و سالك مالامال از عشق و شوق و مستي مي گردد و چون صراحي لبريز مي شود. عشق وجودش را چنان پر مي سازد كه يكسره آتش سوزان مي شود و در تب و تاب مي افتد. عشق به پروردگار به صورت عشق به همه مظاهر هستي كه جلوه رخ دوست هستند، نمودار مي گردد و در عين سوز و گداز و اشتعال درون سر تا پا خوبي و صفا و صلح و آشتي مي گردد. مي سوزد و به ياد دوست، همه كس و همه چيز را دوست مي دارد: منطق الطير : بعد ازین، وادی عشق آید پدید غرق آتش شد، کسی کانجا رسید کس درین وادی بجز آتش مباد وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد عاشق آن باشد که چون آتش بود گرمرو، سوزنده و سرکش بود گر ترا آن چشم غیبی باز شد با تو ذرات جهان همراز شد ور به چشم عقل بگشایی نظر عشق را هرگز نبینی پا و سر مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را وادی سوم: معرفت ![]() معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به خدایتعالی عارف است و هر عارفی عالم. ولی در نزد این قوم معرفت صفت کسی است که خدای را به اسماء و صفاتش شناسد و تصدیق او در تمام معاملات کند و نفی اخلاق رذیله و آفات آن نماید و او را در جمیع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوری گزیند و همیشه در سروعلن با خدای باشد و باو رجوع کند. (رساله قشیریه ص 141) جهت مزید اطلاع بر این اصطلاح ر. ک. مصباح الهدایه ص 90 ببعد و هجویری ص 341 ببعد و منازل السائرین قسم دهم و کیمیای سعادت ص 41 ببعد و فرهنگ مصطلحات عرفاء ذیل کلمه معرفت. مرحله معرفت كه عبارت است از شناخت و به نظر عرفا اصل معرفت شناخت خداوند و به قول هجويري كه در كشف المحجوب مي فرمايد: «معرفت حيات دل بود به حق، و اعراض سر جز از حق، و ارزش هر كس به معرفت بود و هر كه را معرفت نبود بي قيمت بود. نسبت به نفس خود و ذات حقيقت شناخت پيدا مي كند و چشم دل و جان وي، چشم سر و چشم دروني وي باز مي شود و بنا به تعبيري در اينجاست كه عارف پاكدل چشم جانش به حقايق و رموز دستورهاي دين و هدف انبياء باز مي گردد: منطق الطير : بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت را وادیی بی پا و سر سیر هر کس تا کمال وی بود قرب هر کس حسب حال وی بود معرفت زینجا تفاوت یافتست این یکی محراب و آن بت یافتست چون بتابد آفتاب معرفت از سپهر این ره عالیصفت هر یکی بینا شود بر قدر خویش بازیابد در حقیقت صدر خویش وادی چهارم: استغنا ![]() درين مرحله صوفي و سالك چنان به «او» متكي مي گردد كه از همه چيز و همه كس جز او بي نياز مي گردد: و خود را در كوي امن و رجا مستغني مي يابد و از همه مال و مقام و جلوه هاي وسوسه انگيز زندگي بيكباره دل مي كند و طمع مي برد منطق الطير : بعد ازین، وادی استغنا بود نه درو دعوی و نه معنی بود هفت دریا، یک شمر اینجا بود هفت اخگر، یک شرر اینجا بود هشت جنت، نیز اینجا مردهایست هفت دوزخ، همچو یخ افسردهایست هست موری را هم اینجا ای عجب هر نفس صد پیل اجری بی سبب تا کلاغی را شود پر حوصله کس نماند زنده، در صد قافله گر درین دریا هزاران جان فتاد شبنمی در بحر بیپایان فتاد وادی پنجم: توحید ![]() عطار گوید: تو در او گم گرد توحید این بود گم شدن کم کن تو تفرید این بود (ص 210 س 3761 منطق الطیر عطار) شیخ ما (بوسعید) گفت حق تعالی فرد است او را بتفرید باید جستن تو او را بمداد و کاغذ جویی کی یابی (اسرار التوحید ص 201). تجرید: ترک اعراض دنیوی است ظاهراً و نفی اعراض اخروی و دنیوی باطناً و تفصیل این جمله آنست که مجرد حقیقی آن کسی بود که بر تجرد از دنیا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهی بود (مصباح الهدایه ص 143)- خالی شدن قلب و سر سالک است از ماسوی الله و بحکم "فاخلع نعلیک" باید آنچه موجب بُعد (دوری) بنده است از حق از خود دور کند (فرهنگ مصطلحات عرفا). اكنون عارف به مرحله توحيد مي رسد «چشم دل باز مي كند كه جان بيند» در اين حال مشاهده مي كند كه در جهان «يكي هست و هيچ نيست جز او» و بر هر چه بنگرد او را در وي مي بيند. حضرت علي عليه السلام مي فرمايد:ما نظرت في شيء الا و ما رأيت الله فيه در اين حال عارف همه چيز و همه جا را مظهر و آفريده اويند زيبا مي بيند و مي ستايد به دريا بنگرم دريا ته بينم به صحرا بنگرم صحرا ته بينم به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا ته بينم عارف مي بيند كه همه چيز مظهر زيبايي اوست: اي گرفته حسن تو هر دو جهان در جهالت خيره چشم عقل و جان جان تن جانست و جان جان تويي در جهان جاني و در جاني جهان وي حتي جدا دانستن حق را از خود و از عالم هستي كه جلوه رخ دوست است دوگانگي مي داند، به مصداق كنت كنزا مخفيا، معتقد است كه جهان هستي تجلي و جلوه رخ دوست است و هر چه هست اوست و جز او هيچ نيست منطق الطير : بعد از این وادی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر از یک گریبان برکنند گر بسی بینی عدد، گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی چون بسی باشد یک اندر یک مدام آن یک اندر یک، یکی باشد تمام نیست آن یک کان احد آید ترا زان یکی کان در عدد آید ترا چون برون ست از احد وین از عدد از ازل قطع نظر کن وز ابد چون ازل گم شد، ابد هم جاودان هر دو را کس هیچ ماند در میان چون همه هیچی بود هیچ این همه کی بود دو اصل جز پیچ این همه وادی ششم: حیرت ![]() یعنی سرگردانی و در اصطلاح اهل الله امریست که وارد می شود بر قلوب عارفین در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گردد. در اين مرحله در دل عاشق و اهل الله در وقت تامل و تفكر و حضور، حيرت و سرگرداني وارد مي شود و آنگاه او را متحير مي سازد و در طوفان فكرت و معرفت سرگردان مي شود و هيچ باز نداند. اگر عيان كني زنديقي، اگر شاهد شوي متحير گردي، ليكن حيرت در حيرت و بيابان در بيابانرسدي به عالم عدم در عدم و در آن متحير شدي تا نداني كه تو كيستي. آنگه در تو انوار قدم پيدا شود و تو را در خود باقي گرداند. به او بماني و به نعت تحير و عجز از ادراك آن و حقيقت آن در رهت حيران شدم اي جان من بي سرو سامان شدم اي جان من ... منطق الطير : بعد ازین وادی حیرت آیدت کار دایم درد و حسرت آیدت مرد حیران چون رسد این جایگاه در تحیر مانده و گم کرده راه هرچه زد توحید بر جانش رقم جمله گم گردد ازو گم نیز هم گر بدو گویند: مستی یا نهای؟ نیستی گویی که هستی یا نهای در میانی؟ یا برونی از میان؟ بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟ فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟ یا نهٔ هر دو توی یا نه توی گوید اصلا میندانم چیز من وان ندانم هم، ندانم نیز من عاشقم، اما، ندانم بر کیم نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟ لیکن از عشقم ندارم آگهی هم دلی پرعشق دارم، هم تهی وادی هفتم: فقر و فنا ![]() فقر: در اصطلاح صوفیان عبارتست از فقد مایحتاج الیه (تعریفات)- ابوتراب نخشبی گفت: حقیقت غنا آنست که مستغنی باشی از هر که مثل تست و حقیقت فقر آنست که محتاج باشی بهر که مثل تست (تذکرة الاولیاء ج 1 ص297 و طبقات الصوفیه ص 250- جهت مزید اطلاع بر این اصطلاح صوفیان ر. ک. شرح تعرف ج 3 ص 118 تا120). اما فنا: در اصطلاح صوفان سقوط اوصاف مذمومه است از سالک و آن بوسیله کثرت ریاضات حاصل شود و نوع دیگر فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظت باریتعالی و مشاهده حق. از این جهت است که مشایخ این قوم گفته اند «الفقر سواد الوجه فی الدارین» قشریه ص 36 و هجویری ص 311 و فتوحات المکیه ج 2 ص 512 و مصباح الهدایه ص 426). اين مرحله مرحله نيستي و محو شدن سالك است از خود و بقاي اوست در حق. در اين حال منيت و خود خواهي وي به همراه همه صفات مذموم و ناپسند نابود مي شود و وجودش زنده مي گردد به صفات پسنديده و محمود الهي درين مرحله است كه انسان به آزادگي مطلق مي رسد . فنا پايان راه سير الي الله است و شروع بقاء بالله و يا شروع سير في الله. در اين حال است كه انسان متخلق به اخلاق الله مي گردد و لياقت جانشيني خدا را و جايگاه خليفة الهي را پيدا مي كند و چنان غرق درياي افعال الهي مي شود كه نه خود را و نه غير را اراده اي نبيند جز فعل و اراده و اختيار مطلقه حق تعالي. در اينجا سالك به ايمان كامل مي رسد و تسليم محض است. يعني مسلمان واقعي كه هدف غائي و نهائي اسلام و هر دين توحيدي ديگر تسليم محض بنده است به اراده و مشيت او. در سوره شريفه حجرات آيه 14 مي خوانيم كه: «باديه نشينان گفتند ايمان آورديم. بگو ايمان نياورديد و لكن بگوييد اسلام آورديم و هنوز ايمان به دلهاي شما وارد نشده است». عطار مي فرمايد: چونكه گردي فاني مطلق ز خويش هست مطلق گردي اندر لامكان منطق الطير : بعد ازین وادی فقرست و فنا کی بود اینجا سخن گفتن روا؟ صد هزاران سایهٔ جاوید، تو گم شده بینی ز یک خورشید، تو هر دو عالم نقش آن دریاست بس هرکه گوید نیست این سوداست بس هرکه در دریای کل گمبوده شد دایما گمبودهٔ آسوده شد گم شدن اول قدم، زین پس چه بود؟ لاجرم دیگر قدم را کس نبود عود و هیزم چون به آتش در شوند هر دو بر یک جای خاکستر شودند این به صورت هر دو یکسان باشدت در صفت فرق فراوان باشدت گر، پلیدی گم شود در بحر کل در صفات خود فروماند به ذل لیک اگر، پاکی درین دریا بود او چو نبود در میان زیبا بود نبود او و او بود، چون باشد این؟ از خیال عقل بیرون باشد این |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:53 توسط مهر سپنتا |
|
|
باز دلم ميل خرابات كرد پشت به سجاده و طامات كرد ناله و زاري خود از سر گرفت دل ز همه كون و مكان برگرفت پيل دلم رفت به هندوستان بلبل جان رفت سوي بوستان هجر گل نازك سيمين بدن چاك نمودست ورا پيرهن شمع صفت از رخ افروخته بال و پر عاشق خود سوخته گاه كند شام فراقم نسيم گه به تجلي برد از دل شكيب گاه ربايد دل و پنهان شود عاشق بيچاره پريشان شود كاش نبودي به جهان شام هجر بو كه بر افتد ز زبان نام هجر هجر بود مايه ي افسردگي زندگي هجر بود مردگي زنده كنون من به خيال وي ام منتظر صبح وصال وي ام .... براي ؟ ... ؟ ... !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:2 توسط مهر سپنتا |
|
|
این وقت شب
چهار و چند دقیقه ی بامداد است وهنوز |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 1:21 توسط مهر سپنتا |
|
|
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند ، گرفته کولبار زاد ره بر دوش ، |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:2 توسط مهر سپنتا |
|
|
حضرت باران!!! کویرهای تشنه را دریاب که ریشههایشان خشکیده است... بیابان در بیابان عطش است که سایه میاندازد بر خاک... صفحههای زمین، ترک برداشتهاند ... آرمانشهر عدالت را کِی خواهی ساخت ؟؟؟ مدینه فاضله عشق را کِی به ارمغان خواهی آورد؟ دیو، به درهای بسته میکوبد ... به پنجرههای چوبی ... به شهر، هجوم آورده است... فرشتهها را پراندهاند از این دیار !!! پرهای ریخته در خیابان نوید میدهد که خواهی آمد !!! نوید میدهد که بوی پرواز، خواهد وزید، شوق رهایی، همه گیر خواهد شد ... حضرت باران!!! بر بالین غنچههای نو رسیده ببار که شمیم شکوفههاشان را خواهند گستراند و بذر طراوت را خواهند پراکند ... باد، هوای شرجی را با خود خواهد برد ... کهنگیها را جمع خواهد کرد از پشتبامها... رنگ نو شدن خواهد گرفت خانهها... ناودانها فریاد میزنند، صدای شرشر آب میآید از آسمان... رودخانهها موج برداشتهاند ... توفان است شاید!!! حضرت باران!!! چشمهای کشاورز، به دستهای بیمنت توست. دفترچه خشکسالی را ورق بزن!!! قافلههای گمشده را برگردان به شهرشان... مشعلها کور شدهاند ... شعلهها شیداییشان را از دست دادهاند... شبهای سیاه را زیر و رو کن!!! ببار بر این زاویههای خاک گرفته ... بر این ارزشهای فراموش شده!!! ببار بر این کوچهها که تشنه عدالت علویاند!!! نوای آب آبِ زبانهای خشک، به عرش نمیرسد... ندای العطش مستضعفان دنیا یخ بسته است در گلو!!! حرفها و دردها را به زنجیر کشیدهاند!!! حضرت باران!!! نسیم سحر، عاشقمان کرده است به بوی تو !!! کی خواهی بارید؟ کِی قطره قطره، تن دیوارها را خواهی شست؟ کی خواهی آمد تا جشن باران بگیریم؟ " آيا زمان آن نرسيده .... بر اين زمين مرده بباري ؟؟؟؟ " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:11 توسط مهر سپنتا |
|
|
نمي دونم از كجا شروع كنم قصه ي تلخ سادگي مو
نمي دونم چرا قسمت مي كنم روزهاي خوب زندگي مو چرا تو اول قصه همه دوستم مي دارن وسط قصه ميشه سر به سر من ميذارن تا مي خواد قصه تموم شه همه تنهام مي ذارن مي تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم مي تونم مثل همه يه عشق بادي بسازم تا با يه نيش زبون بتركه و خراب بشه تا بيان جمعش كنن حباب دل سراب بشه مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي مي تونم درست كنم ترس دل و دلواپسي مي تونم دروغ بگم تا خودمو شيرين كنم مي تونم پشت دلا قايم بشم كمين كنم ولي با اين همه حرفا باز منم مثل اونا يه دروغگو ميشم و هميشه ورد زبونا يه نفر پيدا بشه به من بگه چي كار كنم با چه تيري اونيكه دوستش دارم شكار كنم من بايد از چي بفهمم چه كسي دوسم داره توي دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:14 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|