![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
![]() ![]() ![]() آن شب که من می میرم مادرم پریشان خواهد شد به خیابان خواهد زد اما تو پریشان نشو که فقط چهل روز است مرگ خواهد بود برای من برای تو و برای همه ... نگران نباش!!! من نمی ترسم ... چه باک که من هر روز می میرم !!! مرگ جسم یک بار است مرگ روح شاید هرگز شاید هر روز .... ......... در انتظارم .... به بالینم بیا .... در شبی پاییزی ... وقتی که صدای خش خش برگ های پاییز پشت پنجره ی اتاقم به شیشه می کوبد .... و آن وقت که باران عاشقانه و آرام و سخاوتمند بر زمین خشک و بی روح می پاشد .... و آن زمان که ابرها سخت همدیگر را در آغوش می فشرند .... به بالینم بیا ........ و مرا که در سخت ترین و درد ناک ترین اضطراب ها آرمیده ام به خیال آرامش .... با خودت ببر .... به آرامشی ابدی .... به دختر بهار بنگر ... به دختر اردیبهشت .... کسی که روزی بانوی اردیبهشت بود و اینک خراباتی ویرانه ها .... بنگر که چگونه نگاهی ... امیدی .... همه چیز را زیر و رو می کند ..... یک شبه ویران می شوی .... به امید ساختن .... افسوس .... افسوس .... که از ما بهتران نشسته اند و تو اندازه ی ارزنی نه دیده می شوی و نه شنیده .... انگار که نیستی ..... اما هستی ..... آه !!! منجی من .... به بالینم بیا .... تا آمدنت چشم بر هم نخواهم گذاشت و بیدار خواهم نشست .... به دیدارم بیا .... مرگ من .... به بالینم بیا ... !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:14 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|