![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
|
بی تو دلم میگیرد
و با خودم میگویم کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم که بی تو گاه دلم میگیرد که بی تو گاه زندگی سخت میشود .... که بی تو گاه هوای بودنت دیوانهام میکند ... آه ... آخ خ خ خ ...
اما نمیگفتم !!! که این «گاه» ها
گهگاه تمامِ روز و شب من میشوند
آن وقت بغض راه گلویم را میگیرد درست مثل همین روزها!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:56 توسط مهر سپنتا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:38 توسط مهر سپنتا |
|
|
عاشق شدم من در زندگاني بر جان زد آتش عشق نهاني يك سو غم او يك سو دل من در تار مويي در اين ميانه دل مي كشاند ما را به سويي جانم از اين عشق بر لب رسيده اشك نيازم بر رخ چكيده يك سو غم او يك سو دل من در تار مويي در اين ميانه دل مي كشاند ما را به سويي زين عشق سوزان بي عقل و هوشم مي سوزم از عشق اما خموشم اي گرمي جان هرجا كه بودي بي ما نبودي هر جا كه رفتي من با تو بودم تنها نبودي |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:28 توسط مهر سپنتا |
|
|
|||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:41 توسط مهر سپنتا |
|
|
برادر جان نميدوني چه دلتنگم برادر جان نميدوني چه غمگينم نميدوني نميدوني برادر جان گرفتار كدوم طلسم و نفرينم نميدوني چه سخته در به در بودن مث طوفان هميشه در سفر بودن برادر جان . برادر جان . نمیدونی چه تلخه وارث درد پدر بودن .... دلم تنگه برادر جان برادر جان دلم تنگه دلم تنگه از این روزهای بی امید از این شبگردیهای خسته و مایوس از این تکرار بیهوده دلم تنگه همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس ... دلم تنگه برادر جان برادر جان دلم تنگه دلم خوش نیست ، غمگینم برادر جان از این تکرار بی رویا و بی لبخند چه تنهایی غمگینی . که غیر از من همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند به فردا دلخوشم ، شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه شبو با رنج تنهایی من سر کن شاید فردا روز عاشق شدن باشه .... دلم تنگه برادر جان برادر جان دلم تنگه .... بعضي وقتا اونقدر دردات زياد ميشه ... اونقدر دلت تنگ ... كه حتي واسه آينه هم نميتوني بگي ... خسته شدم ... از رفتن و نرسيدن ... از دراي بسته ... از دلاي خسته ... از چشماي هميشه گريون ... از نگاه هاي منتظر .... خسته شدم .... صداي كفگيرم كه دنگ و دنگ ميخوره ته ديگ رو ميشنوم .... كاش تو تمام دنيا يكي مث خودم پيدا ميشد ... دستمو ميگرفت ... يكي مث خودم دلش تپش داشت ... نبضش ميزد ... افكار من تو سرش بود .... مث خودم دلش واسه من ميسوخت ... مث مث مث خودم !!! خس خس سينه مو ميشنوم .... داره ميگه تسليم شو ... كم آوردي .... كجاست اون همه انرژي و حال و شور و استعداد و توانايي ؟؟؟؟ كو ؟؟؟؟ از بس كشيدم و كشوندم خسته شدم .... خسته ..... خستهه ه ه ..... كو ياري تا به ديارم برساند ... كو غمخواري به كنارم بنشيند .... من هم جدا شدم ز آشيانه من هم دلم شكسته اي زمانه من هم به ناله ها عاشقانه .... در زمانه گشته ام فسانه ... چه شود بر رخ من ز كرم فكني نظري؟؟؟؟ دارم كم كم نا اميد ميشم .... كم كم دارم كفش هاي آهني مو در ميارم .... ديگه قراضه شدن ..... ميخوام يه كفش مخملي بپوشم مث همه ..... برم سراغ يه زندگي روتين و آروم و تكراري .... به درك كه بقيه چي ميشن .... چي ميخوان .... موهبت ميدي اما كليدو پرت ميكني اون طرف ؟؟؟؟؟ اينه رسمش ؟؟؟؟؟ بي معرفت ............................................ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:26 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|