![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
|
یک شب آتش در نیستانی ي ي ي فتاد سوخت جون عشقی که در جانی ي ي يي فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد نی به آتش گفت که این آشوب چیست مر تورا زین سوختن مطلوب چیست گفت اتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم زان که می گفتی نی ام با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:13 توسط مهر سپنتا |
|
|
اینجا دوباره من حرفهایت را باور می کنم
اینجا دوباره من می کوشم عشقت را در وجودم زنده کنم اینجا دوباره من روی زانوهایم افتاده ام و دعا می کنم برای عشقی که می شناختم و می شناختی.. ما هر دو می دانیم که چه سخت است عشق ورزیدن و چه سخت است از عشق روی بر گرداندن چه سخت است تنها زیستن وقتی که معنای تنهایی را فقط عده اندکی می دانند و فقط عده اندکی می دانند که عاشق شدن چیست وقتی عده کمتری می فهمند که چطور بدون عشق زیستن دشوار است من حتما کور بوده ام.من حتما کور بوده ام خدایا من را کور آفریده بودی؟ که آنچه را داشتم نمی دیدم آنچه واقعی بود و من به داشتنش باور نداشتم. رهایش کردم وهرگز نکوشیدم که به او اعتماد کنم تمام آنچه را که به من دادی ؛داشتم و هرگز احساسش نکردم فقط عده کمی می فهمند به جز ما دو نفر که هر دو می دانیم چه سخت است عاشق شدن و چه سخت است از دست دادن خدایا مرا حتما کور آفریده بودی وحتما کور بوده ام... کور!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:33 توسط مهر سپنتا |
|
![]() همچنان عاشق می شوی
شاید این بار غیر از تو دیگری نیز عاشق شده است!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2:57 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|