![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
|
به عزت شرف هر چه بود و رفته به باد به یاد واژه ی بادا مبارک این اعیاد
کلون خسته ی یک فصل سبز را بزنیم به تسلیت بنشینیم و حرف هم نزنیم
زمانه بد رقم از دست ما نَفَس را برد و دل کنار زمستان چقدر گریه شمرد
حسادت من و تو فصل سرد پاییز است همیشه جاده حسرت برای ما لیز است
کفن کشیده به رویش زمین ؛ زمستان است و در مراسم مرگش ستاره مهمان است
همیشه خاطره ای می زند مرا به زمین چه حیف فصل زمستان شبیه انسان است
زمین به خاطر ما راه رفته را برگشت و او به خاطر ما در بهار گریان است
و ما به خاطر خود حرف تازه می سازیم به رسم مرده ی خود در بهار می نازیم
کجا به رسم تو کورش پُز و ادا جا شد چگونه رسم گل آلود آب پیدا شد
و جرم توست که با اسب کوچه را گشتی و پای زرد تمدن به رسم ما وا شد
چرا تو پای پیاده نرفتی و حالا سرود جشن تو در خاطرات تنها شد
و کاش رسم تو مجنون به یاد ما می ماند و کاش پای من از خارها غزل می خواند
و کاش کوچه پر از حس عاشقی تو بود وکاش راه تو را جشن عید می پیمود
"امير درخشان" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:4 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|