![]() |
![]() |
|
| شرمنده از آنیم که در روز مکافات ، اندر خور عفو تو نکردیم گناهی |
|
نوشته هر چه بود تموم شد ، نوشتم عمر من حروم شد نوشته رفتي ز يادم ، نوشتم شمع رو به بادم نوشته در دلم هوس مرد ، نوشتم دل توي قفس مرد كاشكي نبسته بودم زندگيمو به چشمات كاشكي نخورده بودم به سادگي فريب حرفات لعنت به من كه آسون به يك نگات شكستم به اين دل ديوونه راه گريزو ساده بستم ....... براي من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود براي او نوشتم براي تو هوس بود ولي براي من نفس بود .... كاشكي خبر نداشتي ديوونه ي نگاتم يه مشت خاك ناچيز افتاده اي به زير پاتم كاشكي صداي قلبت نبود صداي قلبم كاشكي نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم .... بمير و دم نزن ... شايد ؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:47 توسط مهر سپنتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني. من يک لر بلوچ کرد فارسم. يک فارسي زبان ترک، يک افريقايي اروپايي استراليايي امريکايي آسياي ام، يک سياهپوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم
|
|
RSS
|